واکاوی مدرنیسم

modernism
تاریخ انتشار در سایت: – 11 فروردین 1382
نویسنده : هشام جعیط

عنصر سیاسی در قرن بیستم و به هنگام گسترش توان های مدرنیسم، عنصری پوسیده، کهنه و فاسد بود که هم تراز دستاوردهای این مدرنیسم در عرصه های علم، هنر، فلسفه، اقتصاد رشد جمعیت و پیشرفت پزشکی نبود
مدرنیسم چیست؟ مدرنیسم ساختاری است که پنج یا چهار قرن پیش وارد جوامع انسانی شد و از یک قرن و نیم پیش در همه کره زمین گسترش یافت. این جهش کیفی کارکردی تاریخی بود که طبعاً شاهد پس لرزه ها، ناکامی ها و دشواری های فراوان، چه در موطن اصلی و چه خارج از آن بود، زیرا فرماسیون های کهن از وجود و بقای خویشدفاع می کردند.
مدرنیسم براثر تصمیم قضایی پدید نیامد بلکه وارد زمان ترکیبی متراکمی شد. به عبارت دیگر نسبت به جوامع و زیربنای اساسی آنها یعنی انسان، خیر مطلق و شر مطلق- به عنوان سرنوشت عمومی- وجود ندارد و محتوای خیر و شر بر حسب مراتب ارزش های متعارف تغییر می کند. اگر مدرنیسم، معنایی داشته باشد ناشی از پیوند آن با ارزش هایی است که آنها را روبنایی و بهتر از مسائل گذشته می دانیم. اما شکاف گسترده ای میان آرمانهای مدرنیسم و واقعیت زندگی وجود دارد، هم چنان که میان خواسته های بشریت دیندار و واقعیت جامعه، شکاف گسترده ای بود. از آن فراتر؛ میان آرمان های فرد و کل هستی- و نه فقط جامعه- نیز شکاف هایی وجود دارد. اگر این امر صحیح باشد که آن چه زیر عنوان مدرنیسم جریان دارد، ارزش های مهم و گاهی ارزش های ضمنی است و مدرنیسم تنها با دستاوردهای مادی و معنوی اش ارزیابی نمی شود، پرسش درباره جاری شدن آن در جهان، شکلی متافیزیکی به خود می گیرد و می دانیم که انسان ها از هنگام پیدایش تاکنون در زمینه مسایل اساسی از همدیگر تقلید کرده اند. آنان در نهایت به شکلی از یگانگی می رسند یا با تفاوت هایی در زمان و مکان، طبق شتاب واحدی پیشی می روند که این همان موتور عمل تاریخی است.
ضعیف بودن یا واپس ماندن یک جامعه نسبت به جامعه دیگر معمولاً به سبب اشغال یا چیرگی، تقلید یا ممانعت است.
بار دیگر می پرسیم مدرنیسم چیست و بنیادهایش کدامند؟ بدیهی است که گزینش یک عنصر عمده از میان عناصر دیگر با واقعیت زمانه و در نتیجه با تحولات عملی مدرنیسم مرتبط است. آیا مدرنیسم یک کل و یک اساس مستحکم است یا در واقع مراکز و تکه های پراکنده ای است؟ در مدرنیسم، علم، اقتصاد سرمایه داری صنعت و سازماندهی سیاسی وجود دارد، در حالی که واقعیت انسانی، دریای بی کرانی است که صدها عنصر را دربرمی گیرد و زمان نیز مرکب است. در این حالت، تحلیل عناصر تکوین دهنده مدرنیسم ناگزیر می نماید و البته در این جا دیدگاه ها با هم تفاوت می یابند. من شخصاً علم طبیعی را نخستین بنیادگذار مدرنیسم می دانم که امری جدی و پراهمیت است. این علم، در هویت خود و در جمع کردن مشاهده و تجربه و بیان ریاضی- از گالیله تا نیوتن- جدید است.
علم، تخمین های فلسفی را کنار گذاشت و البته مفاهیم فراوانی را از یونان- افلاطون و ارسطو- اقتباس کرد و شناخت طبیعت را از فیزیکدانان پیش از سقراط در ایونی و سیسیل گرفت اما روش ها را کاملاً نوین کرد. درنتیجه از شناخت کند و پراکنده پدیده ها به فهم دقیق و مستدل واقعیت، گام نهاد.
علم، جدی است و نسبتی با شوخی ندارد و همان شیوه ایده آلی است که پس از قرن ها تلاش بی وقفه، انسانیت را به شناخت تقریباً همه چیز رسانده است. افلاطون در کتاب «تیمائوس» از ماهیت جهان و چگونگی آفرینش آن و تفاوت میان «بود» و «نمود» و جایگاه خورشید و ماه و ستارگان و ماهیت عناصر اساسی ترکیب کننده جهان یعنی آتش وآب و باد و خاک، می پرسد. مسائل در اینجا به شکل عقلانی مطرح می شوند و شاید ارسطو، خیلی چیزها را از او گرفته و نیز شاید علم نوین، برخی مفاهیم فضا و زمان و حرکت و نظایر آن را از او گرفته است.
پیش و پس از آن، ادیان بزرگ این مشکلات را مطرح کردند که پرسش هر انسانی است و ادیان توحیدی با آفرینش الهی و قدرت الهی به اینها پاسخ می دهند. پیش از آن میتراییسم به شیوه خاص خود به این مسایل پاسخ می داد که فلسفه یونان از آن فراتر رفت. علم به تدریج و طی چهار قرن، همه چیز- از سپهر جهان گرفته تا ساختار ماده- را تفسیر کرد و البته با صحت همراه بود زیرا تطبیق ها و تکنیک ها، این امر را نشان داد. در قرن هجدهم، تکنیک نسبتاً پیشرفته بود اما براساس علم نبود ولی بعدها فرزند علم و تابع اکتشافات آن شد. معارف علمی مان، بشریت پیش از مدرنیسم را همچون کودکانی نشان می دهد که چیزی از این جهانی که در آن زندگی می کنند و از پیکرشان، نمی دانند. در حقیقت، بشریت در این عرصه به درجه والایی از پختگی رسیده و اکنون علم، مسأله روزمره ای شده است که توجه چندانی به آن نداریم؛ زیرا به آن عادت کرده ایم و تحصیل حاصل شده است. علم درواقع، معجزه و دستاورد سترگی است و اگر نیاکان ما زنده شوند دچار شگفتی و حیرت می شوند؛ گرچه آنان نیز در محدوده خاص خود از توان و شجاعت و اندیشه و کوشش جدی برخوردار بودند.
علم، مدرنیسم را پدید آورد و امروزه به مسأله ای مشاع و تخصصی در واقعیت اجتماعی بدل شده اما دانشمندان، دیگر قهرمانان بشریت به شمار نمی روند.
مهمترین دستاوردها
برخی معتقدند که اقتصاد و رشد آن، مهمترین دستاوردهای دوران جدیدند: سرمایه داری، انقلاب کشاورزی و انقلاب صنعتی. درست است که جوامع اروپایی در نیمه سده نوزدهم، گواه رشد گسترده ای بودند و کارخانه های بزرگ ساخته شدند و شهرها شکوفا گشتند و جمعیت بشر افزایش یافت و کار، نظم و نسق پیدا کرد و اروپا بر تمامی جهان چیره شد- و حتی خود را ناف جهان و قلب تمدن قلمداد کرد- اما عدالت اجتماعی در آن هنگام، دغدغه اصلی آنها نبود.
چه به سبب پیشرفت علم و تکنولوژی و چه به علت رشد تولید اقتصادی، بهای پرداخته شده سنگین بود. جنگ هایی که در نیمه نخست سده بیستم شعله ور گردید به سبب اختراع اسلحه های کشتار جمعی- که بی سابقه بود- بسیار مخرب و کوبنده بود. در جنگ های اول و دوم، صنایع کوچک ویران گردید، کارگران به بردگی درآمدند و اختلاف طبقاتی در میان آنان- که صاحب رشد اقتصادی اند- گسترده شد. اکنون نیز خطرهای بزرگی محیط زیست و آینده کره زمین را تهدید می کنند.
جنگ ها
تکنولوژی به خودی خود باعث جنگ و رشد اقتصادی به خودی خود باعث نقض حرمت زمین نمی شود.
جنگ با دولت ها یعنی با سازمان ها و اقتصاد هم با دولت ها و هم با نهادهای خصوصی- که آنها نیز سازمان های بشری هستند- مرتبط است. اگر به جنگ جهانی اول بنگریم می بینیم که اروپائیان را مردمانی رهبری می کردند که در حد جهش اقتصادی و تکنولوژیک آن دوران نبودند بلکه آنان به میزان کافی از ویرانی های ناشی از پیشرفت، آگاه نبودند.
آنان تکنولوژی جنگی را برای هدف های کهن و مندرسی چون تکبر قومی و هماوردی با کشورها برای چیرگی بر دیگران به کار گرفتند، بی آن که هیچ احساسی نسبت به زندگی انسان ها و هیچ آگاهی نسبت به ویرانی تمدن درخشانی که دارای تاریخ مشترک بود، داشته باشند. به راستی راهبر آنان در این کار چه بود؟ سنت های کهن و وجود ترکیبی به نام دولت- ملت که تا حد انتحار، پرستیده می شد. مدرنیسم، دولت را قادر ساخت تا همه امکانات را به طور گسترده ای در فضای معینی تدارک نماید.
گرچه جنگ جهانی اول، برخی پیامدهای مثبت مثل فروپاشی امپراتوری های کهن و رهایی قومیت های سرکوب شده در اروپا را به دنبال داشت اما باعث جنگ بعدی شد و حتی می توان گفت که دومی از بطن اولی بیرون آمد.
جنگ جهانی دوم آن قدر دردناک و ویرانگر بود که تاریخ نظیرش را به خود ندیده بود.
در میان این دو جنگ، اروپا شاهد دوران دیکتاتوری هایی در آلمان، روسیه و ایتالیا بود و توتالیتاریسم شوروی تا همین چندی پیش نیز ادامه داشت. دو جنگ و دو نظام بی رحم وجود داشت که اختراع بمب هسته ای و کوبیدن ژاپن در اوج آنها بود.
این به چه معناست؟ معنایش آن است که عنصر سیاسی در قرن بیستم و به هنگام گسترش توان های مدرنیسم، عنصری پوسیده، کهنه و فاسد بود که هم تراز دستاوردهای این مدرنیسم در عرصه های علم، هنر، فلسفه، اقتصاد، رشد جمعیت و پیشرفت پزشکی نبود.
من نه تنها بر این ضرورت تأکید می کنم که دولت باید طبق اخلاق و ارزش های انسانی رفتار کند بلکه آرزو دارم این ترکیب، روزی کاملاً از میان برود. اگر روزی می بینیم نابخردی بر دولت ابرقدرت جهان ما- همچون دولت روم- حاکم است این به هیچ وجه پذیرفتنی نیست و نفی کامل ارزش های انسانی و خود ارزش های مدرنیسم است.

Latest News

پول خاص عربستان در دوره شیخ خزعل۱


سكه عربستان وجنايت در محمره عربستان


اسماعیل خویی در گذشت


شهرهای اسراییل؛ درگیری وآتش


شكست پروژه تك ملت سازى در ايران و اسرائيل


Facebook

Twitter

Flickr